
می دانید چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟ آي روزهاي رفته ، يك آسمان شكايت...روزهاي زندگي ام را مي شمارم،تا ليوان چای تلخ و مانده ام را سر بكشم تمام مي شود.بوي مرگ و التماس رفتن از اين مخمسه تنگ و جان فرسا همه جا را پر كرده است.ويرانم...ويران ، مي خندم، مانند ديوانه ها.حالم را مي فهمم و چون مي فهمم مي خندم ، به خنده هاي جنون آميزم. يك نخ پال مال ! در اصطلاح پشت به پشت سيگار روشن مي كنم.نمي دانم چند تا شده...؟!
شمع خاموش مي شود.بايد لامپ را روشن كنم.نور شمع را مي پرستم.بوي مسخ شدن و ذره ذره درد نابودي را چشيدن مي دهد.انگار قرن هاست كه فكر نكرده ام و چيزي ننوشته ام در حاليكه هر چه مي نگرم مدام در حال خستگي دادن به اين ذهن و انديشه كم رمق و فرتوت بوده ام.انتهاي همه فلش ها به يك كوچه خاكي و فراموش شده و بن بست ختم مي شود با پيرزني كه در انتهايش چهار زانو روي زمين نشسته و با پوست چروك خورده و چشمهاي رنجور و بيمارش ،معلوم نيست انتظار چه را مي كشد، يادم به آن کوچه های تنگ و تاریک مي افتد.شايد همين حال را داشتم.
تا همين چند ساعت پيش همه چيز آرام بود.آرام نه يعني خوب.يعني همچنان در فراموشي بود.آن روز كه وبلاگ را تعطيل كردم قصد بر فراموشي مطلق داشتم.نيتم اين بود.اما حال همه چيز مثل قبل است.ياد شب هاي چندين سال قبل افتادم.شايد تو كه مي خواني نفهمي چه مي گويم؟نمي دانم كه هستي؟علاقه اي هم ندارم بدانم.چه فرقي مي كند؟خسته نبودي آرشيو را مي خواني .گذشته گذشته است.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان جبران كرد.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان تكرار كرد.بعضي از گذشته ها ... نه همه گذشته ها ماتحت آدم را كه نه،ماتحت ذهن و قلب و روان آدم را جر مي دهد.
تنهايي مانند مواد مخدر است.نه براي همه.اما براي بعضي ها عين كوك و هزار كوفت ديگر است كه هيچ وقت تخم نكردم امتحان كنم.به دو دليل. نمی دانستم از کجا و ديگري اينكه از حس نياز به يك چيز يا حس دنياي يا فيزيكي يا... هراس داشتم.حس نياز به سيگار را هم كشتم ، بدون تحمل سختي.همينجوري...!داشتم مي گفتم.تنهايي براي بعضي ها مثل مخدرات است.اولش كه امتحان كني عاشقش مي شوي.از آن لذت مي بري.ديوانه وار مي پرستيش.بعد مي شود نياز و بعد...!نبودنش ديوانه ات مي كند.بعضي وقت ها كه عميق مي شود.بعضي وقت ها كه حتي آن چيز يا كس كه در خلصه ات با او سخن مي گويي نيز ديگر نيست.شايد چيزي شبيه خدا.شايد.نمي دانم.شايد حتما خدا....! بعضي وقت ها آن را هم حس نمي كني. گاهي آنقدر فكر مي كني كه ديگر نمي تواني فراموشكار باشي همه چيز عين بمب مي تركد حال اين تنهايي كلي عذاب است ، ديوانه ات مي كند ويرانت مي كند عين مورچه اي كه با فشار ، خودكار را رويش مي چرخاني و صداي تركيدنش را به سختي مي شنوي له و لورده مي شود ، عين تف زير پاي سنگين روزگار له مي شوي و تكه تكه... اما همچنان باقي مي ماند. حس بي نيازي كه البته بي نيازي نيست اداي بي نيازي را در آوردن است، وقتي كه همچنان مجهول هميشه مجهول را پيدا نمي كني...دستت از رسيدن به دانسته ها و نادانسته ها كوتاه است، معتاد شده اي.نمي تواني تنهاييت را قسمت كني ، خودت را قسمت كني.خيلي ها به تو انگ نامرد و سنگ بودن مي چسبانند ، عذابت مي دهد ، در عين بي خيالي عين همان مورچه همچنان له ات مي كند مثل اعتياد از آن متنفري اما بي او در عدمي و نمي تواني به تنفس ات ادامه دهي و چه خماري بد و دهشتناكي دارد.قرص نيست كه از داروخانه يا ساقي تخم سگ مادر به خطایی خريد و نعشه كرد...!
مورچه اي را با ته سيگارم له مي كنم و ضجه هايش را مي نگرم.يك لحظه بيشتر نيست اما من مي دانم چه است.كاش كسي هم بود كه مرا له مي كرد و راحت...!تو نمي فهمي من چه مي گويم.نمي فهمي....اين قیافه را به خودت نگير، نمي فهمي.وقتي به دنبال يك قرص باشي و همه شهر را خواب و مه گرفته باشد، وقتي در كوچه اي سرد و روشن و خالي گام از گام بر مي داري و هيچ كسي در آن نيست،قطرات مه روي مژه هايت مي نشيند و تلنبار مي شود و آرزو مي كني كاش همه اينها قطره اشكي بود و ازدحام ضجه اي و مي تركيد و يخ مي زد بر گونه هاي لمس ات.وقتي كه دريابي هيچ موجود زميني و قرص و آدم و مستي و نعشگي...از علاج اين سرطان تخم حلال عاجز است،شايد بفهمي.شايد...!
راستي چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟روزهاي رفته،يك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارم.تا ليوان چاي تلخ و مانده ام را سربكشم،تمام مي شوند.مي دانم كه مي خندند كه پيمان شكستم و در دل مي گويند اين هم از آن عن آقاهايي است كه هر چند وقت يك بار بنگ و منگ مي شود و ناز مي كند، شك نكنيد.من همان ام...!
پلك هايم سنگين شده.دستهایم به سختي و كج و كوله حركت مي كنند.به جاي يك دنيا حرف آرزوي يك دانه آه راست راسكي را برایتان دارم.خيلي نگفتم اما مزخرف گفتم.براي آدم هايتان بهترين آرزوي دنيايم رادارم.فراموشي.
می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.به آتش می کشم و می سوزانم ثانیه ها را با برگی از یاد و موم خواهد زد بر اندیشه مردمکان دور و نزدیک.طفل خمارم را فراموش خواهم کرد و لعبتکی نو در دستانش جا خواهم گذاشت تا در دسیسه های پنهان و پیدای این شهر , هنوز هم فرق هیچ را از هیچ نداند.کلاغ بی گناهم را در چنگال کبوتر رها خواهم کرد تا قانون طبیعت را بر هم نزده باشم و او همیشه سیاه پوش و داغدار مرگ همراهاش , باقی بماند.
می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.دلم را چشمانم را در هزار توی هزار دستگاه، در کوچه ای، دری و پنجره ای جا خواهم گذاشت تا بخواند و تصویر کند هر لحظه , آنچه را آوردم از دیگر جایی.گفتی من ستم زیاد کرده ام.با کوردلان رقصیده ام . با لودگان هرزگی کرده ام.با دزدان مستی و با جاهلان نشئگی را آزموده ام.! باشد...اما نیایش ام را به تنهایی خریدم.مواظب نیایش ام باش.از ظلم خوانده ام اما آن را نخشکانده ام.رنج را کشیده ام اما بی زحمت یافته ام.یأس را نگاشته ام اما بی رنگ بافته ام.رویا را لمس کرده ام اما بی افیون مانده ام.بیگانه بوده ام اما...نه , بیگانه مانده ام.بیگانه و ناتوان.و از این سستی و بیهودگی زجر برده ام.و هنوز هم...!
می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.شاید روزی بازگردم.اما بی شک , عبور می کنم. بدون مکث…..
برو برو تا به جولانگه خورشید رسی ...!
روی هر سینه من جای پاییست هنوز
که مرا می گردد
که
مرا می چرخد
لغزش
بوی جنون
دستهای
زخمی
زخمهای
کهنه
کهنه
های خونین
و
چه اندازه تنفر دارم
وای
بر ثانیه های آخر
وای
بر پاسخ بی پاسخ من
وای
بر پروانه
وای
بر پنجره ترس ورود
وای
بر شاهد ماه
گونه انگار فروان
شده است
مست
را با فلمی می شکنند
چوبه
دار توهم شده آساییدن
خواب
آغاز ترددها است
تار پر گرد و
غبار
از
من آوازی بار
مثل
آن شیشه مغرور و سکوت
که
شکستش نفس نمناکی
مثل
آن برگه کاه
که
زلالش,قلمی تیره بکرد
مثل
من
آری
من
از
من آوازی بار
تا
بدانند که گستاخ نبود
خمر
چشمان منی
همچو
منی
ساکت
و گور
چون
منی ترکه ناخواسته ها
مهر
را باخته ها
که
نفابش پر افیون و شراب
اشک
چشمش همه از روی عذاب
خاطرش
عبث و سیاه
شانه
اش روی زمین بی قید
و
طلوعش که غروب انسان
وغروبش
که همیشه رنجور
صبح
ناصادق مردان خداوندی بود
تار پر گرد و
غبار
از
من آوازی بار
از
من این عقده نحسم بنواز
دل
اندیشه بد آدخ و شومم را بار
که
پر از شاید بود
...که
پر از شاید هست
مزه
چشمانم را بنواز
نقش
لبهایم را خاطره کن
نرم
نرم است دلم
در
پریشانی لمس نفست
تو
بزن قید حیا
تن
عریان مرا زمزمه کن
شور
کن
های
کن
هوی
کن
چهره
خیس ترم را بشکن
لرزه
بر من انداز
سرد
و ناهمگون کن
تو
بزن تا من باز
سر
به آن کاشی آن کهنه سرا باز نهم
آن
همان
کاشی زرد
که
نوشتم شعری
که
زدم زمزمه لبخندی
غبغبی
را خواندم
یاس
را سوزاندم
و
چه افسوس که یاس
باز
آغاز شب است
تار پر گرد و
غبار
از
من آوازی بار
بار
و فریاد بزن
آی
ای پوزش ابر
گیسوان
خون خوار
ترد
انگشتانم می شنوی؟
ترس
را دلهره را می بینی؟
انزجارم
را نیز؟
کم
فروشی کردی
مست
در زیر تگرگ
رقص
زیر باران
در
بر برف خیابان رفتن
نم
نم شهریور
مه
فردا صبحی
شرجی
کوهستان
بوسه
بر پیکره ات باز زدن
روزگاران
زیاد
آرزوی
من بود
من
قناعت کردم
به
تو
بی
تو
با
تو
رد
انگشتانت جا مانده
روی
هر زبری وزیری تنم
روی
بازوی گسم
خط
خطی هایت نیز
مژه
هایت که به طوفانی رفت
همه
اش جا مانده
تار پر گرد و
غبار
از
من آوازی بار
آخرین
قصه من را بنواز
روی
من کرکس ها می لولند
گوییا
جاده ها خاموشند
و
در این برزخ سرد
لاشه
ای منجی من نیست هنوز
تلخی
حرکت تیغ
بر
لب رگهایم خشکیده
شرم
ناموزونی چون باران
دم
به دم می شکند بغض غبار آلودم
آی
تنهایی من
آی
تنهای من
زخم
بی مرحم من دور شده
آدمکهای
خیالی رفتند
روی
دستان نحیفم شادیست
شادی
خون رنگیست
گذر
از بند شعوری بی رنگ
سفر
از باغچه ای رویاییست
پر
تلاطم شده ام
سیل
یا طوفان است
می
زند بر لبه ام موج هر آن
می
درد سینه سنگین مرا
گوییا
خواب به چشمم رفته
گوییا
سستم و بی جان شده ام
وزنی
از جنس هراس
انتظاری
موهوم
چشمه
ای رخشان رو
و
صدایی که همه لالاییست
همه
می خوانندم
برکه
هایی ابدی
چشمهایی
که مرا می نگرند
همه
این جا پر آرامش است
آه
لبخند
مرا دیدی تو؟
هان
بگو دیدی تو؟
آنچه
در خاطره ها می آمد؟
آن
نسیمی که ربودند از من؟
تو بگو این ویران
همه
را چنگی زد
داد
بر باد و نوشت
آی
پوزش پوزش
...تو
بخوان این ویران
آخرش
اشکی زد
گفت
لعنت لعنت
دستهایش
را خیس
حلقه
بر گردن رسوایی کرد
:خسته
تر بانگ بزد
ترکی
دارم من
نروم
می شکنم...
تار پر گرد و
غبار
از
من آوازی بار
شايد اين ثانيه
هاي پايان
لرزشي
کرد و نوشت
!...آي
بدرود... درود
!لغزش
تند مرا عفو کنيد
صداقت بي فايده است...صداقت آدمهاي ديگر را رنج مي دهد و خود آدم را رنج مي دهد و خيلي از چيزهاي ديگر. نبايد به ديگران در هيچ باره اي راست گفت. اگر کسي به دريا صادقانه بگويد "دريا بگذار راستش را بگويم من شنا بلد نيستم يعني سعي کردم چند بار ولي از آب مي ترسم خيلي و سختم بود مي شود با من مهربان باشي؟" غرق مي شود. ولي اگر کسي به دريا بگويد "من شنا بلدم نگران نباش" باز هم غرق مي شود. واقعا نظرم عوض شد. بهتر است آدم حالا که قرار است غرق شود به هر حال لااقل راستش را بگويد تا حرفش توي دلش نمانده باشد...

هم اسم هستيم. در
يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چند بار هم در راه مدرسه يا صفِ نان همديگر را ديده ايم،
ولي اين اولين بار است
که با هم حرف مي زنيم. هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کدام از کتابهاي قصه واقعي نيست. هر
دو از خودمان خسته شده ايم، و سالها به تمام
زمين و زمان فحش داده ايم تا به اينجا رسيده ايم. بلند مي شوم و به سمت ديگر جاده مي روم تا با
هم دست بدهيم.
با تعجب به هم
نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام مرد جواني است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي
خودم. مي ترسم به چشمانش
نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همان حيرتي است که مرا در بر
گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور مي شود و به سمت ديگر جاده مي رود، و دوباره همان لاشهء
سگ ولگردي است که گنديده
است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به من نگاه مي کند و به راه مي
افتد.
در خيال خودم
به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه ادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري
مي بيني.

جزييات چشمهايش
کليات زندهگی من است
پ.ن: آرشیو چهارشنبه بيست و سوم آبان 1386ساعت 11:11::
(سهم من از تمامي مگابايت هاي جهان چند کيلوبايت کوچکي است که عکسهاي تو را مي گذارم و رويش دراز مي کشم سر ظهر روي عکس هايم و يک آهنگ کوچک دارم درباره مهرباني معشوق و سختي سرنوشت....اما يکي دو دانه مهره مانده پيشم يکي دو تا چيز کوچک که يادم نمانده کجا ماند و چند خاطره که هيچ عکسي از آنها ندارم....)
در رویاهای من، او همیشه با اسب سپید بالدار میآمد.
در آرزوهای
او، من همیشه با پرادو سفید شاسی بلند میآمدم.
او
نمیفهمید رویاهای من جایی شکل گرفته که هیچ ماشین شاسی بلندی نمیتواند به آن
برسد.
مردها هرگز دو زن را از ياد نميبرند. اوّلين زنی که
عاشقاش شدند و نخستين زنی که در آغوشش خوابيدند.
نخستين عشق با افسوس، نفرت و اشک به ياد ميآيد و اوّلين
عشقبازي با حسرت، لذت و لبخند.
پ.ن:
و بیچاره مردی که اشک و لبخندش به یاد یک نفر باشد...
من مثل
کوهنوردی هستم که یکبار به قلهای بالای هشت هزار متر صعود کرده باشد، دیگر صعود به قلههای کوتاهتر برایم شوقی ندارد. وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگر هرگز هیچ چیز نمیتواند آن احساس بزرگ را برایت زنده کند، نمیتواند آن خاطره را
تداعی کند.
خارم گا\ييده
شد
دهنم سرويس
شد
و زير لب
زمزمه کرد
"مال
اين حرفا نيستي جوجه"