که مرا می گردد که
مرا می چرخد لغزش
بوی جنون دستهای
زخمی زخمهای
کهنه کهنه
های خونین و
چه اندازه تنفر دارم وای
بر ثانیه های آخر وای
بر پاسخ بی پاسخ من وای
بر پروانه وای
بر پنجره ترس ورود وای
بر شاهد ماه
گونه انگار فروان
شده است مست
را با فلمی می شکنند چوبه
دار توهم شده آساییدن خواب
آغاز ترددها است
تار پر گرد و
غبار از
من آوازی بار مثل
آن شیشه مغرور و سکوت که
شکستش نفس نمناکی مثل
آن برگه کاه که
زلالش,قلمی تیره بکرد مثل
من آری
من از
من آوازی بار تا
بدانند که گستاخ نبود خمر
چشمان منی همچو
منی ساکت
و گور چون
منی ترکه ناخواسته ها مهر
را باخته ها که
نفابش پر افیون و شراب اشک
چشمش همه از روی عذاب خاطرش
عبث و سیاه شانه
اش روی زمین بی قید و
طلوعش که غروب انسان وغروبش
که همیشه رنجور صبح
ناصادق مردان خداوندی بود
تار پر گرد و
غبار از
من آوازی بار از
من این عقده نحسم بنواز دل
اندیشه بد آدخ و شومم را بار که
پر از شاید بود
...که
پر از شاید هست مزه
چشمانم را بنواز نقش
لبهایم را خاطره کن نرم
نرم است دلم در
پریشانی لمس نفست تو
بزن قید حیا تن
عریان مرا زمزمه کن شور
کن های
کن هوی
کن چهره
خیس ترم را بشکن لرزه
بر من انداز سرد
و ناهمگون کن تو
بزن تا من باز سر
به آن کاشی آن کهنه سرا باز نهم آن همان
کاشی زرد که
نوشتم شعری که
زدم زمزمه لبخندی غبغبی
را خواندم یاس
را سوزاندم و
چه افسوس که یاس باز
آغاز شب است
تار پر گرد و
غبار از
من آوازی بار بار
و فریاد بزن آی
ای پوزش ابر گیسوان
خون خوار ترد
انگشتانم می شنوی؟ ترس
را دلهره را می بینی؟ انزجارم
را نیز؟ کم
فروشی کردی مست
در زیر تگرگ رقص
زیر باران در
بر برف خیابان رفتن نم
نم شهریور مه
فردا صبحی شرجی
کوهستان بوسه
بر پیکره ات باز زدن روزگاران
زیاد آرزوی
من بود من
قناعت کردم به
تو بی
تو با
تو رد
انگشتانت جا مانده روی
هر زبری وزیری تنم روی
بازوی گسم خط
خطی هایت نیز مژه
هایت که به طوفانی رفت همه
اش جا مانده
تار پر گرد و
غبار از
من آوازی بار آخرین
قصه من را بنواز روی
من کرکس ها می لولند گوییا
جاده ها خاموشند و
در این برزخ سرد لاشه
ای منجی من نیست هنوز تلخی
حرکت تیغ بر
لب رگهایم خشکیده شرم
ناموزونی چون باران دم
به دم می شکند بغض غبار آلودم آی
تنهایی من آی
تنهای من زخم
بی مرحم من دور شده آدمکهای
خیالی رفتند روی
دستان نحیفم شادیست شادی
خون رنگیست گذر
از بند شعوری بی رنگ سفر
از باغچه ای رویاییست پر
تلاطم شده ام سیل
یا طوفان است می
زند بر لبه ام موج هر آن می
درد سینه سنگین مرا گوییا
خواب به چشمم رفته گوییا
سستم و بی جان شده ام وزنی
از جنس هراس انتظاری
موهوم چشمه
ای رخشان رو و
صدایی که همه لالاییست همه
می خوانندم برکه
هایی ابدی چشمهایی
که مرا می نگرند همه
این جا پر آرامش است آه لبخند
مرا دیدی تو؟ هان
بگو دیدی تو؟ آنچه
در خاطره ها می آمد؟ آن
نسیمی که ربودند از من؟
تو بگو این ویران همه
را چنگی زد داد
بر باد و نوشت آی
پوزش پوزش
...تو
بخوان این ویران آخرش
اشکی زد گفت
لعنت لعنت دستهایش
را خیس حلقه
بر گردن رسوایی کرد
:خسته
تر بانگ بزد ترکی
دارم من نروم
می شکنم...
تار پر گرد و
غبار از
من آوازی بار
شايد اين ثانيه
هاي پايان لرزشي
کرد و نوشت
!...آي
بدرود... درود
!لغزش
تند مرا عفو کنيد
امشب به غارم بر میگردم ، دیگر طاقت دنیای آدم ها را ندارم.. این دیوار ها و این ستون ها هرگز زیبایی سنگ های غارم را ندارند ..من نمی توانم با شما زندگی کنم. امشب بر میگردم به غارم ، به اتاق تنهایی هایم ، به تمام لحظه هایی که کسی نبود نوازشم کند و من با قیافه ای شبیه جنگلی ها ، زندگی می کردم....امشب به غارم برمیگردم
+
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:17  سرگردون
|
صداقت بي فايده است...صداقت آدمهاي ديگر را رنج مي
دهد و خود آدم را رنج مي دهد و خيلي از چيزهاي ديگر. نبايد به ديگران در هيچ باره
اي راست گفت. اگر کسي به دريا صادقانه بگويد "دريا بگذار راستش را بگويم من
شنا بلد نيستم يعني سعي کردم چند بار ولي از آب مي ترسم خيلي و سختم بود مي شود با
من مهربان باشي؟" غرق مي شود. ولي اگر کسي به دريا بگويد "من شنا بلدم
نگران نباش" باز هم غرق مي شود. واقعا نظرم عوض شد. بهتر است آدم حالا که قرار
است غرق شود به هر حال لااقل راستش را بگويد تا حرفش توي دلش نمانده باشد...
هوا که بارانی میشود، دلم پر میکشد برای لاله برای زیر بید مجنون. هوا که سرد میشود، دلم میرود تا فراز دستان کوچک تو، برای بوی خاک باران خورده. شب که میشود، دلم میشود گوش، برای نفسهای هوسآلودمان، برای گرمای بوسه. صبحها امّا قصهاش فرق دارد، روز که شد دلم دریا میشود برای جدایی برای تنهایی.
پ.ن: آنقدر تشنهام که احساس میکنم تنها در آغوش تو باران میبارد.
+
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:39  سرگردون
احتمالا" قلب دوستپسر جدیدش مرده است، دوست ندارم غمگین ببینمش. داستان چنین خواهد شد، من خواهم مرد و قلب شکسته ام را به پسرک خواهم داد. اینطور هر دوی ما به آرزویمان خواهیم رسید، قلب من بلاخره به او خواهد رسید و او به پسری که عاشقاش است خواهد رسید. پ.ن1:وقتي آدم لگد عاطفي ميخورد، قلبش ترک بر ميدارد. قلب شکسته کار ميکند، غمي نيست. با جاي لگدي که ميسوزد چه کنم؟
پ.ن2 : اگر بر جای من غیر گزیند دوست حاکم اوست/حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم.
+
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:58  سرگردون
|
دختر فقط وقت درد ماهيانهاش در آغوش پسرک ميخوابيد، پسرک نميفهميد چرا دختر تمام ماه در آغوش ديگران ميخوابد و آغوش او فقط همان چند شب دردآلود خريدار دارد. دخترک امّا ميدانست درد جسمش را فقط آغوش کسي که روحش را دوست دارد آرام ميکند.
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه تصميم بگيرد خانهء خودش را ترک کند و براي خودش زير شاخه هاي درخت کندو درست کند مطمئن شود که شهد گل صورتي که به درخت چسبيده بود شيرين است و شيرين مي ماند. چند سالي که از شهد گل عسل ساخت و به خانه اش برد هنوز نمي دانست شهد شيرين گل به خارهاي کوچک شاخهء سبز و لطيفش مي ارزند يا نه. مدتی بعد که تصميم گرفت جاي مناسبي را روي شاخه پيدا کند و عمليات ساخت کندو را آغاز کند متوجه شد که در بهترين نقطهء شاخه - درست بالاي سر گل صورتي - زنبورهای ديگري که تازه از راه رسيده اند کندوي خودشان را بنا کرده اند چندتایی هم از قبل بودند که رفتند ولی جای کندوها هنوز بود. زنبور با تازه واردها گلاويز شد و در حين دعوا کندو کنده شد و روي گل افتاد و تمام گلبرگهايش پر پر شد. زنبور بعد از آن روز از هيچ گل ديگري شهد ننوشيد و کم کم مگس شد و بعد هم به پشه کورک تبديل شد و کور شد و يک شب در تاريکي مرد. برو بابا. زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايهء کندو را روي سر گل صورتي پهن کند آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و خزنده ها بر بيايد تا ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد و یک روز مرد. بی خیال. زنبور دلش مي خواست با گل صورتي بماند، ولی نمی دانست دور گل زنبورهای زیادی هستند که پرواز می کنند و از شهد گل می نوشند. زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند، ولي نمي تواند کارکردن براي کندوي جديدی را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گلی برود؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي نمي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامهء اين داستان را بنويسد. فعلا، فقط داخل پيله خودش را می خورد و فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند، ولی آنقدر خودش را خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد.
کنار جاده اي روي جدارهء
لاکِ يک حلزون سياه قدم مي زنم. در خيال خودم بهسمت جلو مي روم، ولي اگر از دورتر مرا نگاه کني حتما
مي بيني همينطور کهدورِ
خودم مي چرخم آرام آرام پايينتر مي روم. کمي جلوتر در سمت ديگر جادهلاشهء سگِ ولگردي افتاده است
که بدنش فاسد شده است و بوي گندش همه جا رابرداشته است، ولي چشمانش که در تاريکي برق مي زنند به
من خيره شده اند. بهروبرويش
که مي رسم سلام مي کند، و همانجا مقابل او - در سمت مخالف - مينشينم تا کمي صحبت کنيم.
هم اسم هستيم. در
يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چندبار هم در راه مدرسه يا صفِ نان همديگر را ديده ايم،
ولي اين اولين باراست
که با هم حرف مي زنيم. هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کداماز کتابهاي قصه واقعي نيست. هر
دو از خودمان خسته شده ايم، و سالها بهتمام
زمين و زمان فحش داده ايم تا به اينجا رسيده ايم. بلند مي شوم و بهسمت ديگر جاده مي روم تا با
هم دست بدهيم. با تعجب به هم
نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام مردجواني است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي
خودم. مي ترسم بهچشمانش
نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همانحيرتي است که مرا در بر
گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور ميشود و به سمت ديگر جاده مي رود، و دوباره همان لاشهء
سگ ولگردي است کهگنديده
است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به مننگاه مي کند و به راه مي
افتد. در خيال خودم
به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياهادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري
مي بيني.
فمینیستها باید به تو نشان افتخار بدهند، تو یک آس به تمام معنا هستی.
پ.ن: ACE, آس در بين خلبانان به كسی اطلاق میشود كه حداقل 5 فروند از هواپيماهای دشمن را سرنگون كرده باشد.
+
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:56  سرگردون
|
هوا که تاريک ميشود، تنم را ميسپارم به دست نسيم، ميگذارم باد به ياد آن وقتها بدود ميان موهايم. اين روزها درست مثل قديمترها باد هر شب بوي تو را برايم هديه ميآورد. بوي تو را و عطر مردانهاي که گاه به گاه تغيير ميکند.
+
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:3  سرگردون
|
جزييات چشمهايش کليات زندهگی من است پ.ن: آرشیو چهارشنبه بيست و سوم آبان 1386ساعت 11:11:: (سهم من از تمامي مگابايت هاي جهان چند کيلوبايت کوچکي است که عکسهاي تو را مي گذارم و رويش دراز مي کشم سر ظهر روي عکس هايم و يک آهنگ کوچک دارم درباره مهرباني معشوق و سختي سرنوشت....اما يکي دو دانه مهره مانده پيشم يکي دو تا چيز کوچک که يادم نمانده کجا ماند و چند خاطره که هيچ عکسي از آنها ندارم....)
+
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:35  سرگردون
|
در رویاهای من، او همیشه با اسب سپید بالدار میآمد. در آرزوهای
او، من همیشه با پرادو سفید شاسی بلند میآمدم. او
نمیفهمید رویاهای من جایی شکل گرفته که هیچ ماشین شاسی بلندی نمیتواند به آن
برسد.
+
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:32  سرگردون
|
و عشقهایی که پاک نمیشوند و حتی لحظه ای هم کمرنگ نمیشوند، عشقهایی که هرگز فراموش نمی شوند.عشقهایی که در چرتهای خماری هم به یادت بیاید و اشک به صورت غمگین و چروکیدهات بدواند.
من مثل
کوهنوردی هستم که یکبار به قلهای بالای هشت هزار متر صعود کردهباشد، دیگر صعود به قلههای کوتاهتر برایم شوقی ندارد. وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگر هرگز هیچ چیز نمیتواندآن احساس بزرگ را برایت زنده کند، نمیتواند آن خاطره را
تداعی کند.
بايد يک روزی دل بکنم... يک روزی از تمام اين خاطرهها... اين خاطرههای دردآور ... بايد راه نجاتی باشد از اين همه درد... اين
همه فشردگی قلب...اين همه حسرت...مثل اين روح فيلم چند شب پیش شدهام که باور نمیکرد
مرده ... من هنوز باور نکردهام ... هنوز باور نکردهام که آن دخترک هميشه دانشآموز
و دانشجوی پر جنب و جوش سر به هوای زیبا رفته... و کم کم برای باور اين جابهجايی
دارد دير میشود ... برای رسيدن به پنير ديگر دير میشود... اما من باور نمیکنم
که پنيرم را جابهجا کرده باشند، يا حتی تمام شده باشد، يکی پنير مرا دزديده است...
يکی تمام شادی مرا دزديده است.
ازخواب پريدم.
چشمهايم را که باز کردم يادم آمد من که پرنده نيستم، و بازروي تختم
افتادم. دوباره به خواب رفتم، و باز يادم رفت که من پرندهنيستم، و باز
پرواز کردم. وسطهاي شب آرزویم را ديدم،
نشسته بود روي شنهاي گرم ساحل،روبروي درياي بي موج، در يک
شهر بزرگ خيلي خيلي سبز پشت يک کوه بلند. آرزوي بزرگی بود که خيلي
دوستش داشتم، ولي او را هممانند خيلي چیزهای ديگر از
دست داده بودم. سري تکان داديم که يعني سلام، و کميکنار رفت، که
يعني بيا کنارم بنشين. با انگشتهاي ظريفش لاي شنها دنبال ريگمي گشت، و
ريگها را يکي يکي پرت مي کرد توي دريا. با نگاهش ريگها را دنبالمي
کرد و هر بار که ريگ به سطح آب دريا مي خورد انعکاس لرزش آب را درچشمهاي
زيبايش مي ديدم. آرزو هنوز هم مثل هميشه زيبا بود.
با گوشهء چشمم يک نگاه عجيبي
به او کردم، که يعني چرا مرا فراموشم کردي. سرش را برگرداند، که يعني جوابش
را خودت می دانی. پوزخند زدم، که يعني خودتهم خوب مي داني
که اینها همش بهانه است ، من همیشه عاشقت بودم ، دور دست را نگاه کردم، که يعني تو
هيچ چيزي از دوست داشتن نمي داني و از عاشق بودن. او همبه بي نهايت
خيره شد، در جهتي ديگر، که يعني ما ديگر حرفي براي گفتننداريم، چون
راههايمان از هم جداستو در دو دنیای متفاوت زندگی
می کنیم.
ساعتش را نگاه کرد، که يعني
مگر تو نبايد به واقعيتِ خودت برگردي؟ساعتم را در دريا انداختم،
که يعني بهانه نگير. از جايم بلند شدم، که يعنينترس، تو را
تنها مي گذارم. باز با چشمهاي جادوگرش به من خيره شد، و حتييک بار هم پلک
نزد، که يعني برو و فراموشم کن سرم را پايينانداختم و خشک
اشک ریختم، همينطور که دور مي شدم به اوفکر مي کردم، و
اينکه چقدر از دنیای من بدش می آید ، و از من. قبل از اينکه در افق محو
بشوم برگشتم، و براي آخرين بار نگاهش کردم. چشمهايش را بسته بود، دراز
کشيده بود روي شنها، و منتظر موج بعدي بود تااو را با خود
ببرد. معني اش را نمي دانستم؛ چشمهايم را باز کردم تا بهترببينم، يادم
افتاد که من پرنده نيستم، و باز به قعر دنياي خودم سقوط کردم،و
حالا نه معني رفتنش را مي دانم و نه اينکه بالاخره موج او را با خود برديا
هنوز همانجا منتظر است، منتظر يک موج ديگر، يا يک منِ ديگر، که حتي باچشمان
باز هم از پرواز نمي ترسد.
+
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:8  سرگردون
|