تبليغاتX
سرگردون

 

 

 



راه‏های رسیدن به خدا، بسیار است. یکی از این راه‏ها از خانهء ما شروع می‏شود و به خانه شما می‏رسد.

+  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:58   سرگردون  | 

وقتی غم پنهان صدایم را نمی‏شنود، سیل اشک این دو چشم سیاه مرا می‏بیند؟
+  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 5:10   سرگردون  | 

دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن.
بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است.
+  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:57   سرگردون  | 

صدای قلبت را گوش کن، این صدای ضربه‏های من به دیوار این زندان است. زندان دردناک است حتی اگر قلب تو باشد.

+  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:2   سرگردون  | 

می دانید چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟ آي روزهاي رفته ، يك آسمان شكايت...روزهاي زندگي ام را مي شمارم،تا ليوان چای تلخ و مانده ام را سر بكشم تمام مي شود.بوي مرگ و التماس رفتن از اين مخمسه تنگ و جان فرسا همه جا را پر كرده است.ويرانم...ويران ، مي خندم، مانند ديوانه ها.حالم را مي فهمم و چون مي فهمم مي خندم ، به خنده هاي جنون آميزم. يك نخ پال مال ! در اصطلاح  پشت به پشت  سيگار روشن مي كنم.نمي دانم چند تا شده...؟!

شمع خاموش مي شود.بايد لامپ را روشن كنم.نور شمع را مي پرستم.بوي مسخ شدن و ذره ذره درد نابودي را چشيدن مي دهد.انگار قرن هاست كه فكر نكرده ام و چيزي ننوشته ام در حاليكه هر چه مي نگرم مدام در حال خستگي دادن به اين ذهن و انديشه كم رمق و فرتوت بوده ام.انتهاي همه فلش ها به يك كوچه خاكي و فراموش شده و بن بست ختم مي شود با پيرزني كه در انتهايش چهار زانو روي زمين نشسته و با پوست چروك خورده و چشمهاي رنجور و بيمارش ،معلوم نيست انتظار چه را مي كشد، يادم به آن کوچه های تنگ و تاریک مي افتد.شايد همين حال را داشتم.

تا همين چند ساعت پيش همه چيز آرام بود.آرام نه يعني خوب.يعني همچنان در فراموشي بود.آن روز كه وبلاگ را تعطيل كردم قصد بر فراموشي مطلق داشتم.نيتم اين بود.اما حال همه چيز مثل قبل است.ياد شب هاي چندين سال قبل افتادم.شايد تو كه مي خواني نفهمي چه مي گويم؟نمي دانم كه هستي؟علاقه اي هم ندارم بدانم.چه فرقي مي كند؟خسته نبودي آرشيو را مي خواني .گذشته گذشته است.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان جبران كرد.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان تكرار كرد.بعضي از گذشته ها ... نه همه گذشته ها ماتحت آدم را كه نه،ماتحت ذهن و قلب و روان آدم را جر مي دهد.

تنهايي مانند مواد مخدر است.نه براي همه.اما براي بعضي ها عين كوك و هزار كوفت ديگر است كه هيچ وقت تخم نكردم امتحان كنم.به دو دليل. نمی دانستم از کجا و ديگري اينكه از حس نياز به يك چيز يا حس دنياي يا فيزيكي يا... هراس داشتم.حس نياز به سيگار را هم كشتم ، بدون تحمل سختي.همينجوري...!داشتم مي گفتم.تنهايي براي بعضي ها مثل مخدرات است.اولش كه امتحان كني عاشقش مي شوي.از آن لذت مي بري.ديوانه وار مي پرستيش.بعد مي شود نياز و بعد...!نبودنش ديوانه ات مي كند.بعضي وقت ها كه عميق مي شود.بعضي وقت ها كه حتي آن چيز يا كس كه در خلصه ات با او سخن مي گويي نيز ديگر نيست.شايد چيزي شبيه خدا.شايد.نمي دانم.شايد حتما خدا....! بعضي وقت ها آن را هم حس نمي كني. گاهي آنقدر فكر مي كني كه ديگر نمي تواني فراموشكار باشي همه چيز عين بمب مي تركد حال اين تنهايي كلي عذاب است ، ديوانه ات مي كند ويرانت مي كند عين مورچه اي كه با فشار ، خودكار را رويش مي چرخاني و صداي تركيدنش را به سختي مي شنوي له و لورده مي شود ، عين تف زير پاي سنگين روزگار له مي شوي و تكه تكه... اما همچنان باقي مي ماند. حس بي نيازي كه البته بي نيازي نيست اداي بي نيازي را در آوردن است، وقتي كه همچنان مجهول هميشه مجهول را پيدا نمي كني...دستت از رسيدن به دانسته ها و نادانسته ها كوتاه است، معتاد شده اي.نمي تواني تنهاييت را قسمت كني ، خودت را قسمت كني.خيلي ها به تو انگ نامرد و سنگ بودن مي چسبانند ، عذابت مي دهد ، در عين بي خيالي عين همان مورچه همچنان له ات مي كند مثل اعتياد  از آن متنفري  اما بي او در عدمي و نمي تواني به تنفس ات ادامه دهي و چه خماري بد و دهشتناكي دارد.قرص نيست كه از داروخانه يا ساقي تخم سگ مادر به خطایی خريد و نعشه كرد...!

مورچه اي را با ته سيگارم له مي كنم و ضجه هايش را مي نگرم.يك لحظه بيشتر نيست اما من مي دانم چه است.كاش كسي هم بود كه مرا له مي كرد و راحت...!تو نمي فهمي من چه مي گويم.نمي فهمي....اين قیافه را به خودت نگير، نمي فهمي.وقتي به دنبال يك قرص باشي و همه شهر را خواب و مه گرفته باشد، وقتي در كوچه اي سرد و روشن و خالي گام از گام بر مي داري و هيچ كسي در آن نيست،قطرات مه روي م‍‍ژه هايت مي نشيند و تلنبار مي شود و آرزو مي كني كاش همه اينها قطره اشكي بود و ازدحام ضجه اي و مي تركيد و يخ مي زد بر گونه هاي لمس ات.وقتي كه دريابي هيچ موجود زميني و قرص و آدم و مستي و نعشگي...از علاج اين سرطان تخم حلال عاجز است،شايد بفهمي.شايد...!

راستي چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟روزهاي رفته،يك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارم.تا ليوان چاي تلخ و مانده ام را سربكشم،تمام مي شوند.مي دانم كه مي خندند كه پيمان شكستم و در دل مي گويند اين هم از آن عن آقاهايي است كه هر چند وقت يك بار  بنگ و منگ مي شود و ناز مي كند، شك نكنيد.من همان ام...!

پلك هايم سنگين شده.دستهایم به سختي و كج و كوله حركت مي كنند.به جاي يك دنيا حرف آرزوي يك دانه آه راست راسكي را برایتان دارم.خيلي نگفتم اما مزخرف گفتم.براي آدم هايتان بهترين آرزوي دنيايم رادارم.فراموشي.

+  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 3:56   سرگردون  | 

می روم از این شهر بوق هم نمی زنم.فقط خاطره ای را قصه ای را با ترجمانی از هراس خواهم نگاشت بر پیکره ویران دیوارهای کوچه های تو در تو و پلاسیده.غریبی درد خوبیست.مهربان و بی ریا.شاید از ما گذشته اما هنوز کنج سایه های بخشنده و تاریک , می توان شعله ای برافروخت بی نیاز و سرود,زمزمه ای تکراری اما دلنشین را.خستگی هم از ما گذشته اما می توان باز هم بر تار مویی نقش بست دلمردگی های جوان جوانی را. می دانی که باید زیست.با هر تبدیلی.اما باید گریخت.با پاهایی برهنه و نوشیدتلخ ترین شیرین دنیارا بی باکی تنها و تنها .مثل همیشه باید نوشید و زد به اعماق , تا دریابی که در ذهن کودکی با دماغ گنده و لاغر اندام که از هیچ , همه چیز را می داند چه می گذرد.می دانی که باید زیست هرچند ناله کرد.هرچند که نشست بر سنگ های ستم دیده پل و سیگاری گیراند و درد دل کوه شکن آن را با ناله های آرام آرامش که فرو می ریزد و به عمق رود می رود را شنید و آه درون را با لبحندی نقاشی کرد و بیرون فرستاد.غروب را با تصویری آغاز کرد و سرمای جان و استخوان سوز آدمیان را در بازدم نفسی که گلو را با عبورش خراش می دهد , خفه کرد.در میان این همهمه قدمهای کوچک و ناتوان را چگونه ویرایش باید کرد که استوار و محکم بر دیده بیاید تا مبادا در دل لرزید که هجومی در راه است و من کردم و ندانستم چگونه...!

می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.به آتش می کشم و می سوزانم ثانیه ها را با برگی از یاد و موم خواهد زد بر اندیشه مردمکان دور و نزدیک.طفل خمارم را فراموش خواهم کرد و لعبتکی نو در دستانش جا خواهم گذاشت تا در دسیسه های پنهان و پیدای این شهر , هنوز هم فرق هیچ را از هیچ نداند.کلاغ بی گناهم را در چنگال کبوتر رها خواهم کرد تا قانون طبیعت را بر هم نزده باشم و او همیشه سیاه پوش و داغدار مرگ همراهاش , باقی بماند.

می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.دلم را چشمانم را در هزار توی هزار دستگاه، در کوچه ای، دری و پنجره ای جا خواهم گذاشت تا بخواند و تصویر کند هر لحظه , آنچه را آوردم از دیگر جایی.گفتی من ستم زیاد کرده ام.با کوردلان رقصیده ام . با لودگان هرزگی کرده ام.با دزدان مستی و با جاهلان نشئگی را آزموده ام.! باشد...اما نیایش ام را به تنهایی خریدم.مواظب نیایش ام باش.از ظلم خوانده ام اما آن را نخشکانده ام.رنج را کشیده ام اما بی زحمت یافته ام.یأس را نگاشته ام اما بی رنگ بافته ام.رویا را لمس کرده ام اما بی افیون مانده ام.بیگانه بوده ام اما...نه , بیگانه مانده ام.بیگانه و ناتوان.و از این سستی و بیهودگی زجر برده ام.و هنوز هم...!

می روم از این شهر.بوق هم نمی زنم.شاید روزی بازگردم.اما بی شک , عبور می کنم. بدون مکث…..

برو   برو تا به جولانگه خورشید رسی ...!

+  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:1   سرگردون  | 

روی هر سینه من جای پاییست هنوز

که مرا می گردد
که مرا می چرخد
لغزش بوی جنون
دستهای زخمی
زخمهای کهنه
کهنه های خونین
و چه اندازه تنفر دارم
وای بر ثانیه های آخر
وای بر پاسخ بی پاسخ من
وای بر پروانه
وای بر پنجره ترس ورود
وای بر شاهد ماه

گونه انگار فروان شده است
مست را با فلمی می شکنند
چوبه دار توهم شده آساییدن
خواب آغاز ترددها است

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
مثل آن شیشه مغرور و سکوت
که شکستش نفس نمناکی
مثل آن برگه کاه
که زلالش,قلمی تیره بکرد
مثل  من
آری  من
از من آوازی بار
تا بدانند که گستاخ نبود
خمر چشمان منی
همچو منی
 
ساکت و گور
چون منی ترکه ناخواسته ها
مهر را باخته ها
که نفابش پر افیون و شراب
اشک چشمش همه از روی عذاب
خاطرش عبث و سیاه
شانه اش روی زمین بی قید
و طلوعش که غروب انسان
وغروبش که همیشه رنجور
صبح ناصادق مردان خداوندی بود

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
از من این عقده نحسم بنواز
دل اندیشه بد آدخ و شومم را بار
که پر از شاید بود
...
که پر از شاید هست
مزه چشمانم را بنواز
نقش لبهایم را خاطره کن
نرم نرم است دلم
در پریشانی لمس نفست
تو بزن قید حیا
تن عریان مرا زمزمه کن
شور کن
های کن
هوی کن
چهره خیس ترم را بشکن
لرزه بر من انداز
سرد و ناهمگون کن
تو بزن تا من باز
سر به آن کاشی آن کهنه سرا باز نهم
آن
 
همان کاشی زرد
که نوشتم شعری
که زدم زمزمه لبخندی
غبغبی را خواندم
یاس را سوزاندم
و چه افسوس که یاس
باز آغاز شب است

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
بار و فریاد بزن
آی ای پوزش ابر
گیسوان خون خوار
ترد انگشتانم می شنوی؟
ترس را دلهره را می بینی؟
انزجارم را نیز؟
کم فروشی کردی
مست در زیر تگرگ
رقص زیر باران
در بر برف خیابان رفتن
نم نم شهریور
مه فردا صبحی
شرجی کوهستان
بوسه بر پیکره ات باز زدن
روزگاران زیاد
آرزوی من بود
من قناعت کردم
به تو
 
بی تو
 
با تو
رد انگشتانت جا مانده
روی هر زبری وزیری تنم
روی بازوی گسم
خط خطی هایت نیز
مژه هایت که به طوفانی رفت
همه اش جا مانده

تار پر گرد و غبار
از من آوازی بار
آخرین قصه من را بنواز
 
روی من کرکس ها می لولند
گوییا جاده ها خاموشند
و در این برزخ سرد
لاشه ای منجی من نیست هنوز
تلخی حرکت تیغ
بر لب رگهایم خشکیده
شرم ناموزونی چون باران
دم به دم می شکند بغض غبار آلودم
آی تنهایی من
آی تنهای من
زخم بی مرحم من دور شده
آدمکهای خیالی رفتند
روی دستان نحیفم شادیست
شادی خون رنگیست
گذر از بند شعوری بی رنگ
سفر از باغچه ای رویاییست
پر تلاطم شده ام
سیل یا طوفان است
می زند بر لبه ام موج هر آن
می درد سینه سنگین مرا
گوییا خواب به چشمم رفته
گوییا سستم  و بی جان شده ام
وزنی از جنس هراس
انتظاری موهوم
چشمه ای رخشان رو
و صدایی که همه لالاییست
همه می خوانندم
برکه هایی ابدی
چشمهایی که مرا می نگرند
همه این جا پر آرامش است
آه
لبخند مرا دیدی تو؟
هان بگو دیدی تو؟
آنچه در خاطره ها می آمد؟
آن نسیمی که ربودند از من؟

تو بگو این ویران
همه را چنگی زد
داد بر باد و نوشت
آی پوزش پوزش
...
تو بخوان این ویران
آخرش اشکی زد
گفت لعنت لعنت
دستهایش را خیس
حلقه بر گردن رسوایی کرد
:
خسته تر بانگ بزد
ترکی دارم من
نروم می شکنم...

تار پر گرد و غبار
 
از من آوازی بار

شايد اين ثانيه هاي پايان
لرزشي کرد و نوشت 
!...
آي بدرود...  درود 
!
لغزش تند مرا عفو کنيد

 

+  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:38   سرگردون  | 

تشنه‏ام....
عطش اين لب‏هاي داغ را تنها چشمه‏اي که از تن او جاري مي‏شود، پاسخ مي‏دهد.
+  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:49   سرگردون 

امشب به غارم بر میگردم ، دیگر طاقت دنیای آدم ها را ندارم.. این دیوار ها و این ستون ها هرگز زیبایی سنگ های غارم را ندارند ..من نمی توانم با شما زندگی کنم. امشب بر میگردم به غارم ، به اتاق تنهایی هایم ، به تمام لحظه هایی که کسی نبود نوازشم کند و من با قیافه ای شبیه جنگلی ها ، زندگی می کردم....امشب به غارم برمیگردم
+  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:17   سرگردون  | 

شیرینی لبان داغش را با طعم شور  تن عرق کرده‏اش در هم می‏آمیزم، اسکندر کجاست!؟؟ من اکسیر جاودانگی را یافته‏ام.

+  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:50   سرگردون  | 

صداقت بي فايده است...صداقت آدمهاي ديگر را رنج مي دهد و خود آدم را رنج مي دهد و خيلي از چيزهاي ديگر. نبايد به ديگران در هيچ باره اي راست گفت. اگر کسي به دريا صادقانه بگويد "دريا بگذار راستش را بگويم من شنا بلد نيستم يعني سعي کردم چند بار ولي از آب مي ترسم خيلي و سختم بود مي شود با من مهربان باشي؟" غرق مي شود. ولي اگر کسي به دريا بگويد "من شنا بلدم نگران نباش" باز هم غرق مي شود. واقعا نظرم عوض شد. بهتر است آدم حالا که قرار است غرق شود به هر حال لااقل راستش را بگويد تا حرفش توي دلش نمانده باشد...

+  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:14   سرگردون  | 

خيانت همه را از پا مي‏اندازد.

+  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:13   سرگردون  | 

هوا که بارانی می‏شود، دلم پر می‏کشد برای لاله برای زیر بید مجنون.
هوا که سرد می‏شود، دلم می‏رود تا فراز دستان کوچک تو، برای بوی خاک باران خورده.
شب که می‏شود، دلم می‏شود گوش، برای نفس‏های هوس‏آلودمان، برای گرمای بوسه.
صبح‏ها امّا قصه‏اش فرق دارد، روز که شد دلم دریا می‏شود برای جدایی برای تنهایی.

پ.ن: آنقدر تشنه‏ام که احساس می‏کنم تنها در آغوش تو باران می‏بارد.
+  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:39   سرگردون 

احتمالا" قلب دوست‏پسر جدیدش مرده است، دوست ندارم غمگین ببینمش. داستان چنین خواهد شد، من خواهم مرد و قلب شکسته ام را به پسرک خواهم داد.
این‏طور هر دوی ما به آرزویمان خواهیم رسید، قلب من بلاخره به او خواهد رسید و او به پسری که عاشق‏اش است خواهد رسید.
پ.ن1:وقتي آدم لگد عاطفي مي‏خورد، قلبش ترک بر مي‏دارد. قلب شکسته کار مي‏کند، غمي نيست. با جاي لگدي که مي‏سوزد چه کنم؟
پ.ن2 : اگر بر جای من غیر گزیند دوست حاکم اوست/حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم.  
+  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:58   سرگردون  | 

دختر فقط وقت درد ماهيانه‏اش در آغوش پسرک مي‏خوابيد، پسرک نمي‏فهميد چرا دختر تمام ماه در آغوش ديگران مي‏خوابد و آغوش او فقط همان چند شب درد‏آلود خريدار دارد.
دخترک امّا مي‏دانست درد جسمش را فقط آغوش کسي که روحش را دوست دارد آرام مي‏کند.

+  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 7:37   سرگردون  | 

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه تصميم بگيرد خانهء خودش را ترک کند و براي خودش زير شاخه هاي درخت کندو درست کند مطمئن شود که شهد گل صورتي که به درخت چسبيده بود شيرين است و شيرين مي ماند. چند سالي که از شهد گل عسل ساخت و به خانه اش برد هنوز نمي دانست شهد شيرين گل به خارهاي کوچک شاخهء سبز و لطيفش مي ارزند يا نه. مدتی بعد که تصميم گرفت جاي مناسبي را روي شاخه پيدا کند و عمليات ساخت کندو را آغاز کند متوجه شد که در بهترين نقطهء شاخه - درست بالاي سر گل صورتي - زنبورهای ديگري که تازه از راه رسيده اند کندوي خودشان را بنا کرده اند چندتایی هم از قبل بودند که رفتند ولی جای کندوها هنوز بود. زنبور با تازه واردها گلاويز شد و در حين دعوا کندو کنده شد و روي گل افتاد و تمام گلبرگهايش پر پر شد. زنبور بعد از آن روز از هيچ گل ديگري شهد ننوشيد و کم کم مگس شد و بعد هم به پشه کورک تبديل شد و کور شد و يک شب در تاريکي مرد.
برو بابا.
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايهء کندو را روي سر گل صورتي پهن کند آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و خزنده ها بر بيايد تا ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد  و یک روز مرد.
بی خیال.
زنبور دلش مي خواست با گل صورتي بماند، ولی نمی دانست دور گل زنبورهای زیادی هستند که پرواز می کنند و از شهد گل می نوشند. زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند،‌ ولي نمي تواند کارکردن براي کندوي جديدی را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گلی برود؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي نمي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامهء اين داستان را بنويسد. فعلا، فقط داخل پيله خودش را می خورد و فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند، ولی آنقدر خودش را خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد.

+  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:19   سرگردون  | 

کنار جاده اي روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه قدم مي زنم. در خيال خودم به سمت جلو مي روم، ولي اگر از دورتر مرا نگاه کني حتما مي بيني همينطور که دورِ خودم مي چرخم آرام آرام پايينتر مي روم. کمي جلوتر در سمت ديگر جاده لاشهء سگِ ولگردي افتاده است که بدنش فاسد شده است و بوي گندش همه جا را برداشته است، ولي چشمانش که در تاريکي برق مي زنند به من خيره شده اند. به روبرويش که مي رسم سلام مي کند، و همانجا مقابل او - در سمت مخالف - مي نشينم تا کمي صحبت کنيم.

هم اسم هستيم. در يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چند بار هم در راه مدرسه يا صفِ نان همديگر را ديده ايم، ولي اين اولين بار است که با هم حرف مي زنيم. هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کدام از کتابهاي قصه واقعي نيست. هر دو از خودمان خسته شده ايم، و سالها به تمام زمين و زمان فحش داده ايم تا به اينجا رسيده ايم. بلند مي شوم و به سمت ديگر جاده مي روم تا با هم دست بدهيم.
با تعجب به هم نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام مرد جواني است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي خودم. مي ترسم به چشمانش نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همان حيرتي است که مرا در بر گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور مي شود و به سمت ديگر جاده مي رود،‌ و دوباره همان لاشهء سگ ولگردي است که گنديده است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به من نگاه مي کند و به راه مي افتد.
در خيال خودم به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه ادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري مي بيني.

+  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:57   سرگردون  | 

 فمینیست‏ها باید به تو نشان افتخار بدهند، تو  یک آس به تمام معنا هستی.
پ.ن: ACE, آس در بين خلبانان به كسی اطلاق می‌شود كه حداقل 5 فروند از هواپيماهای دشمن را سرنگون كرده باشد.
+  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:56   سرگردون  | 

هوا که تاريک مي‏شود، تنم را مي‏سپارم به دست نسيم، مي‏گذارم باد به ياد آن وقت‏ها بدود ميان موهايم.
اين روزها درست مثل قديم‏ترها باد هر شب بوي تو را برايم هديه مي‏آورد. بوي تو را و عطر مردانه‏اي که گاه به گاه تغيير مي‏کند.
+  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:3   سرگردون  | 

جزييات چشم‌هايش
کليات زنده‌گی من است
پ.ن: آرشیو چهارشنبه بيست و سوم آبان 1386ساعت 11:11::
(سهم من از تمامي مگابايت هاي جهان چند کيلوبايت کوچکي است که عکسهاي تو را مي گذارم و رويش دراز مي کشم سر ظهر روي عکس هايم و يک آهنگ کوچک دارم درباره مهرباني معشوق و سختي سرنوشت....اما يکي دو دانه مهره مانده پيشم يکي دو تا چيز کوچک که يادم نمانده کجا ماند و چند خاطره که هيچ عکسي از آنها ندارم....)

+  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:35   سرگردون  | 

در رویاهای من، او همیشه با اسب سپید بالدار می‏آمد.
در آرزوهای او، من همیشه با پرادو سفید شاسی بلند می‏آمدم.
او نمی‏فهمید رویاهای من جایی شکل گرفته که هیچ ماشین شاسی بلندی نمی‏تواند به آن برسد.

+  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:32   سرگردون  | 

او مهربان است، آنقدر زياد که دلش نمي‏آيد ابراز عشق هيچ‏کس را بي‏پاسخ بگذارد.
چه کنم؟ خودم هم خوب مي‏دانم که هيچ‏کس را به جرم مهرباني گردن نمي‏زنند.

+  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:39   سرگردون  | 

دکتر برایم قرص تپش قلب نوشته است، دکتر نمی‏فهمد وقتی که او نیست، دستگاه شوک هم برای قلب من کاری از پیش نمی‏برد.

+  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:57   سرگردون  | 

زمان که بگذرد دیگر مسئله‏ی اصلی خیانت معشوقه نیست، مهم‏ترین چیز شکست دادن رقیب است.

+  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:17   سرگردون  | 

و عشق‏هایی که پاک نمی‏شوند و حتی لحظه ای هم کم‏رنگ نمی‏شوند، عشق‏هایی که هرگز فراموش نمی شوند.عشق‏هایی که در چرت‏های خماری هم به یادت بیاید و اشک به صورت غمگین و چروکیده‏ات بدواند.
+  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:35   سرگردون  | 

قلب تو شبیه مثلث برمودا است، مردان زیادی برای کشف کردنش آمدند و هرگز از این سفر بازنگشتند.
+  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 4:2   سرگردون  | 

مردها هرگز دو زن را از ياد نمي‏برند. اوّلين زنی که عاشق‏اش شدند و نخستين زنی که در آغوشش خوابيدند.

نخستين عشق با افسوس، نفرت و اشک به ياد مي‏آيد و اوّلين عشق‏بازي با حسرت، لذت و لبخند.

پ.ن: و بیچاره مردی که اشک و لبخندش به یاد یک نفر باشد...

+  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 0:59   سرگردون  | 

من مثل کوه‏نوردی هستم که یک‏بار به قله‏ای بالای هشت هزار متر صعود کرده باشد، دیگر صعود به قله‏های کوتاه‏تر برایم شوقی ندارد. وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگر هرگز هیچ چیز نمی‏تواند آن احساس بزرگ را برایت زنده کند، نمی‏تواند آن خاطره را تداعی کند.

+  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:33   سرگردون  | 

آری، می‏توان خدا را هم فریب داد امّا رو راست باش، خودت را هم می‏توانی گول بزنی؟
+  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:30   سرگردون  | 

من تنهايي به جنگ دنيا رفتم

 خارم گا\ييده شد
دهنم سرويس شد
و زير لب زمزمه کرد
"
مال اين حرفا نيستي جوجه"

+  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:14   سرگردون  |